مرسی پدر
| نوجوان که بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیت سینما ایستادم.جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود.به نظر می رسید پدر خانواده پول زیادی نداشت. | ||||||
وقتی به باجه بلیت فروشی رسیدند متصدی از پدر خانواده پرسید : چند قطعه بلیت می خواهید؟ پدر جواب داد : لطفا شش بلیت برای بچه ها و دو بلیت برای بزرگسالان. فروشنده ، قیمت بلیتها را گفت که پدر ، سرش را به باجه نزدیک تر کرد.او به آرامی پرسید : ببخشید ، گفتید چه قدر می شه ؟ متصدی باجه دوباره قیمت بلیتها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی ، زیر لب حرف هایی رد و بدل کردند.معلوم بود که مرد ، پول کافی به همراه ندارد.حتما فکر می کرد که به بچه هایش چه جوابی بدهد.همان موقع پدرم دست در جیبش برد ، یک اسکناس درآورد و روی زمین انداخت.بعد خم شد ، پول را از روی زمین برداشت به شانه مرد زد : «ببخشید آقا ، این اسکناس از جیب شما افتاد.» مرد که متوجه موضوع شده بود گفت : متشکرم آقا. مرد شریفی بود اما درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد.بعد از این که بچه ها وارد سینما شدند ، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا این که ثروتمند بمیریم (جانسون) | ||||||
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط نگارنده
|

بهروز تشکر. همین و بس