بهرام تشكر و قاضی القضات

همايش آيين‌هاي عاشورايي در پنجمين دوره برگزاري، علاوه بر آيين و سنت‌هاي نمايشي و بخش مسابقه صحنه‌اي، دو نمايش ويژه را نيز در روزهاي سوگواري سيدالشهداع‌ روي صحنه داشت. يكي از نمايش‌هاي بخش ويژه اين همايش كاري از نصرالله قادري به نام «من قاضي‌القضات ...» است كه اجراي آن از اواسط دهه اول محرم در تالار سنگلج آغاز شده است. نصرالله قادري كه تا به حال آثار متعددي در حوزه تئاتر مذهبي داشته، با نگاهي متفاوت به واقعه كربلا، نمايش تازه‌اش را با بازي بهرام تشكر و مهرخ افضلي روي پرده برده است. يكي از ويژگي‌هاي نمايش او در تجربه چند روزه اجراي آن، اين است كه وجود برخي ساختارشكني‌ها در حوزه روايت داستاني بخوبي با مخاطبانش ارتباط برقرار كرده و طي اين مدت تالار سنگلج با استقبال نسبتا خوب تماشاگران مواجه بوده است.

يادداشت غلامرضاي كوچك براي تختي بزرگ

چندي پيش سالگرد مرگ غلامرضا تختي بود. همه هم ديديم كه هيچ خبري از خانواده وي در جمع آقايان حاضر در ابن بابويه نبود. بابك كه پسر جهان پهلوان تختي است بعد از بسياري از ناملايمات و نداشتن دل خوش از برگزاري سالگرد پدرش براي ادامه زندگي به آمريكا رفت. پسر بابك كه نوه تختي بزرگ مي‌شود يادداشتي به ياد پدربزرگش نوشته است كه خواندنش خالي از لطف نيست. اصل اين يادداشت را در وبلاگ خودش هم مي‌توان يافت.

دیروز سالگرد پدر بزرگم بود و ما نبودیم. ان سالهایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می اوردن مدرسه.بعد از مدرسه هم من و مامانم می رفتیم خانه ی مادربزرگم و صبر میکردیم تا شب که بابام بیاد از ابن بابویه و حسینه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند این بود که همه خیال میکردند بابام نرفته ما محبور بودیم به تلفنها جواب بدهیم و بگوئیم که بابام انجا بود بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی دهند با اینکه او از همه بلند تر و پر زورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان پهلوان هم هست.

من این جا که امدم به مادرم گفتم هیچ کس مرا نمی شناسد و من چطور بروم مدرسه تو ایران همه می‌دانستند من کی هستم اما این جا چه کسی می فهمد مادرم گفت چه بهتر خودت باید کاری کنی که همه تورا بشناسند این بود که درس خواندم خیلی تو زبان انگلیسی اول شدم بین دانش اموزان امریکایی توی سه کلاس ریاضی اول شدم و توی چهارکلاس علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم تازه به خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه انوقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. بعد یکی از معلم‌ها به من گفت: درباره شب یلدا کار کنم تحقیق کنم کردم دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا همان وقت دلم می خواست بیایم ایران اما مادرم همین جا شب یلداگرفت و خلاصه بعد از این تحقیق معلمم جلو همه به من گفت تو با ان قهرمان ایرانی که توی ایتیرنت اسمش پر است چه نسبتی داری...گفتم نوه او هستم همه برگشتن به من نگاه کردند واز ان روز کارم سه برابر شده یکی برای خودم درس می خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان پهلوان چیزی سرش نمی‌شود.

پرواز هواپيماها در طورقوزآباد

اگر جمعه‌ها ساعت 9 به بعد از عوارضي تهران-قم عبور كرديد 7 كيلومتر دورتر با احتياط كامل چنانچه قصد توقف نداشتيد با رعايت سرعت مطمئنه در خط كندرو نيم نگاهي به سمت چپ بياندازيد حتماً روستايي را مي‌بينيد كه نامش در ضرب‌المثل‌هاي فارسي بسيار معروف است. روستاي طورقوزآباد را مي‌گويم كه اين روزها برعكس روزگار كهن زمين‌هاي اطرافش عجب قيمتي شده و دليلش هم ظهور و بروز شهر جديد آفتاب در نزديكي آن است. البته خروج انباردارها از شوش و مولوي به اين منطقه و ايجاد سوله‌هاي بزرگ هم از ديگر دلايلش است. اما به قول قديمي‌ها از مرحله پرت نشويم. در نزديكي طورقوزآباد يك باند فرودگاهي وجود دارد كه صبح‌هاي جمعه ميزبان خيلي از علاقمندان به پرواز است. البته فقط علاقمند به پرواز، چون اينان از روي زمين تكان نمي‌خورند بلكه هواپيماها و هلي‌كوپترهاي تحت كنترل خود را به پرواز در مي‌آورند.

ديدن نمايش پرواز اين هواپيماها جالب و كنترل آن‌ها توسط افراد بسيار ديدني‌تر است. هر كدام از صاحبان اين هواپيماها در نوبت پرواز قرار مي‌گيرند و با گرفتن يك فركانس از نفري كه تابلويي را براي همين منظور طراحي كرده هواپيماي خود را به پرواز در مي‌آورد.

از روي كنجكاوي قيمت هواپيماها را پرسيدم؟ يكي دو نفر از آن‌ها كه كارشان تمام شده بود مشغول جمع و جور كردن وسايلشان بودند گفتند: همه جور هواپيما داريم از سيصد هزار تومان شروع مي‌شود و معمولاً هواپيماهاي خوب به 2 تا 3 ميليون هم مي‌رسد. به پسرم نگاهي كردم و انگار كه متوجه خيلي چيزها شده باشد گفت: بابا اون بالا رو ببين چه قدر پروازشون خوبه. تماشا كردن اين هواپيماها بيشتر ارزش داره تا اينكه صاحب يكي‌شون بشيم. تازه ما كه جا نداريم اين هواپيماها رو نگه داريم. همينطور كه حسين مشغول اين صحبت‌ها بود ناخودآگاه بياد اسب‌هاي گران قيمت هفتاد هشتاد ميليوني افتادم كه بعد از ظهرهاي جمعه سوار بر گاريهاي مخصوص پشت خودروها در مسير اتوبان تهران-كرج به سمت پيست نوروزآباد منتقل مي‌شوند يا جت اسكي‌هاي مخصوص در سواحل خليج فارس و اسكي‌هاي برف در ديزين و شمشك و خودروهاي كارتينگ در پيست‌هاي ورزشگاه آزادي كه چه جلايي به دل‌هاي از ما بهترون مي‌دهد. بعضي وقت‌ها به فكر مي‌كنم خيلي از اون‌هايي كه وضع مالي خوبي دارند و هميشه هم مشغول غر زدن و گلايه از زمين و زمان هستند با اين همه سرمايه چرا كل سال را در خارج نيستند و فقط مثلاً براي چند هفته به اروپا يا آمريكا سفر مي‌كنند اما خيلي طول نمي‌كشد كه به پاسخ خود مي‌رسم. چه لزومي براي اين كار وجود دارد وقتي كه در ايران درآمدشان بسيار عالي است. نگراني از بابت پرداخت ماليات بر درآمد ندارند هر جاي دنيا كه قيمت‌ها پايين باشد اين‌ها به لطف برنامه ريزي‌هاي دقيق هميشه نرخ‌هايي صعودي خود را بر ديگران تحميل مي‌كنند بنابراين سود بيشتري عايدشان مي‌شود و با اطمينان قلبي در هر كجا و به هر نحو مورد دلخواه به هر كاري كه دوست داشته باشند دست مي‌زنند و قوانين و محدوديت‌هاي ساير كشورها را هم ندارند چرا بايد خود را به زحمت بياندازند و در منگنه قرار بگيرند. پس با اين شرايط ايده‌آل كه در هر لحظه اراده كنند از ويلاي شمال يا اوشان و فشم تا هتل‌هاي كيش با انواع و اقسام تفريحات سر در مي‌آورند پس حداقل منت بر سر ديگران نگذارند كه بابا اين چه مملكتي است؟!

اتفاقاً براي آن‌ها خيلي هم خوب است چون با كمترين زحمت بيشترين درآمد عايدشان مي‌شود و با كمترين هزينه‌ها بهترين زندگي را دارند. البته خدا بيشتر هم بدهد ما كه بخيل نيستيم همه اين‌ها را نوشتم چون يكي از همين كنترل بدست‌هاي هواپيما همينطور كه مشغول صفا كردن بود به بلند بلند مي‌گفت: بابا مرديم از بس به ما گير مي‌دن؟ نه آسايش داريم نه آرامش. نميدونيم با اين اوضاع احوال كجا بريم؟ نه تفريح داريم نه جايي مي‌تونيم بريم!

«حال خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل»