انگار همين ديروز بود! نه انگار همين چند دقيقه پيش بود حاج محمود اصرار مي كرد كه حتماً مانور را خودش بايد بره.

چند سالي بود كه نديده بودمش. الآن كه با دوستان يادش مي كنيم همه لحظه هاي با هم بودن يادمون مي افته. اما چه سود ؟ وقتي كنار هم هستيم انگار نيستيم وقتي هم كه واقعاً نيستيم افسوس بودنها را مي خوريم.

همه بچه هايي كه رفتن و شهيد شدن ، خاطرات خوب لحظه ها رو از خودشون به جا گذاشتند.

آقا مجيد اونقدر دل مهربوني داشت كه هيچ كس رو بد نمي دونست هميشه مي گفت :

اگه از دست كسي ناراحت شدي به خودت رجوع كن.

تو كمد اداره گندم كبوترها رو نگه مي داشت و هر روز بهشون دون مي داد. موقع رفتن سپرده بود به همكارا كه كبوترها رو فراموش نكنند. جالبه! انگار با رفتن مجيد اينبار كبوترها فراموشش نكردند. چون ديگه از دست كسي گندم نمي خورند.

شيرازي و توران پشتي هم مردان با تجربه خبر ، هيچ موقع خم به ابرو نمي آوردند. ما خسته مي شديم اما اونا هيچ وقت.

بعد از حادثه رفتم خونه يحيي. دختر كوچولوش تازه داشت زبون باز مي كرد. الآن ديگه حتماً فهميده كه با تصاوير و عكسهاي بابا يحيي بايد زندگي كنه.

عجب مرديه پدر عليرضا افشار! با اينكه مصيبت از دست دادن پسر ، كمر پدر رو مي شكنه اما به ظاهر سرپاس. تازه به خيلي ها هم دلداري ميده. هميشه به ماها ميگه راه عليرضا را شماها ادامه بديد. اما مگه ميشه؟!

بقايي با اينكه صدابردار بود اما از خيلي خبرنگارا بيشتر مي فهميد. خيلي دوست داشت خبرنگار سياسي بشه. خوب هم پيشرفت كرده بود اما اين هواپيماي لعنتي نذاشت. اونم يه دختر كوچولو داشت. مادرش حتماً بهش ميگه پدرش كي بود.

حميد خيرخواه رو نمي دونستم تو هواپيماست. وقتي با موتورسيكلت رسيدم محل حادثه ديدم بچه هاي صبح به خير ايران هم اونجان. بعد اينكه فهميدم حميد هم شهيد شده ياد سالهاي 68 به بعد افتادم كه با هم توي يه كلاس دانشگاه درس مي خونديم.

انوقدر دلم براشون تنگ شده كه نگو. بعد از ظهر داريم مي ريم ديدنشون بهشت زهرا.

امروز روز رحمت هم هست. خدا انشااله به ما هم رحم كنه. خدا كنه امروز شهدا ما رو قبول كنن.

خدايا ما رو ببخش كه سالي فقط يه بار يادشون می كنيم. همه اونايي كه شهيد شدن فرقي نمي كنه از كجا بودن. مهم اينكه نازنين هايي بودن كه الآن نيستن و اينو فراموش مي كنيم كه بعد از رفتن اونا چيكار كرديم؟ جداً ما چيكار كرديم؟!

 

  

مرگ پايان كبوتر نيست