این چند جمله رو بخونید ........جالبه!
شنيدن بهشت است و ديدن جهنم !!!
كلمات نمي توانند حقيقت را عوض كنند .
كلمات حبابهاي آبند و اعمال، قطرات طلا .
در شطرنج ، ابلهان به شاهان ار همه نزديكترند .
دويدن كافي نيست بايد به موقع دويد .
ساعتم براي ارضاي غرورش جلو مي افتد .
سياست همچون دريايي باشكوه و وسيع و پهناور و ژرف است. گاهي
حال آدم را به هم ميزند.
مأموران امداد آتشنشاني، براي مردي كه از ته دل ميخنديد، طناب
انداختندتا بالا بيايد.
چون ميخواستم فردا بيدار نشوم، يك بمب ساعتي كوك كردم و بالاي
تخت گذاشتم.
خانوم براي ميهمانهايش سنگ تمام گذاشت. تمام دندان ميهمانها ريخت.
به يك معتادي گفتند خيلي تابلويي. رفت موزهي لوور خودش را بفروشد
جواني كه آرزوهايش بر باد رفته بود، از اداره هواشناسي شكايت كرد.
خيلي خجالت كشيدم. همين روزها نمايشگاه ميزنم بياييد تماشا....
وقتي پست بالاتري به او دادند، با چتر نجات سر كار رفت.
نويسندهاي آنقدر خودش را سانسور كرد تا ناپديد شد.
زندگي ( تلخي ) است به غايت شيرين و ( شيريني ) است در غايت
تلخي ، به همين دليل فقط هوشياران را به كام دل مي رساند !
براي فردا نه خوشبختي اغنيا تضمين شده و نه بدبختي فقرا ، زندگي در
گردش زمان تحول مي يابد .
مرگ كسي را خبر نمي كند ولي مرگ ديگران، مخبر مرگ ماست .
مرگ، بعضي انسانها را زنده تر مي كند !
اگر حيوان دوپا نبود ، بقيه حيوانات احساس امنيت بيشتري مي كردند .
عقلش آنقدر بزرگ بود ، كه هيچ كلاهي به راحتي سرش نمي رفت .
اگر فشار نبود ، كسي نمي توانست از زغال الماس بسازد .
آخرين ايستگاه زندگي مرگ است .
وقتي چراغ خيالات روشن است يخ زندگي آب مي شود. چراغها را
خاموش نمي كنم اما لامپ كم مصرف زده ام....
به اندازه هشت ماه مي ترسيدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به
اندازه دو روز كار داشتم مهم نيست، به اندازه يك ساعت خوشحالم...
حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه
قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد
دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما......
بهروز تشکر. همین و بس